ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

یک بعد از ظهر خوب در اولین ماه زمستان91

سلام به شیرین عسلهای خودم و همه ی دوستهای گلم. از وقتی از دزفول برگشتم،تقریبا بیکاری نداشتم،برا همین وقفه پیش اومد.حالا هم که دارم مینویسم ساعت دقیقا یک و بیست و پنج دقیقه ی صبحه و شماها خوابیدین.روز پنجشنبه صبح رفتیم شاهچراغ برای مراسم اربعین.خیلی شلوغ بود و بالاخره تونستیم مامان جون اینا رو پیدا کنیم.بعد از مراسم همگی اومدیم خونمون و تا ناهار رو اماده کردم ساعت 3 شد.بعد مامان جون و خاله ندا رفتن روضه و چون اون شب بابارضا شیفت بود شب رو پیشمون خوابیدن.بهشون گفتم که فردا هم اینجا باشن تا یه کم جبران اون چند روزی که ثنا پیش مامان جونش بوده،شده باشه و بنده ی خدا هم یه کم استراحت کنه.آخه این مدت همش مهمان داشتن. خلاصه ساعت 9 و نیم صبح  ب...
16 دی 1391

تولد یلدا جون نی نی خاله مهتاب

سلام به فرشته های نازنینم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر میزدند. بالاخره بعد از 7 سال خونه ی خاله مهتاب و عمو عبداله حال و هوای دیگه ای گرفت و صدای گریه های یلدا همه رو غرق شورو نشاط جدیدی کرد.من که در طی این چند سال از ثنا جدا نشده بودم،بدلیل اینکه خاله مهتاب خیلی به گردنم حق داشت،نتونستم بی خیال بشم و دل رو به دریا زدم و تصمیمم رو گرفتم که البته بیشترشو مدیون محبت مادرشوهر مهربونم هستم.ایشون بهم دلگرمی داد که از جانب ثنا خیالم راحت باشه.یک هفته خونه ی مادرشوهرم بود و با سرویسش هماهنگ کردیم که اونجا دنبالش بره.خلاصه همه چیز دست در دست هم داد تا من بتونم ذره ای از محبتهای خواهرم رو جبران کنم. سفرنامه مون رو در ادامه ی مطلب...
3 دی 1391

شیرین زبونیهای وروجک خونه ی ما20 آذرماه 91

به ثنا میگم سوره ی حمد رو بخون.ثمین فورا اومده و میگه:"منم بلدم،منم بلدم" میگم بخون .میگه"بسم له رحمان رحیم قل هو اله احد...." تازه از بیرون اومدیم .دارم لباسمو عوض میکنم اومده با یه ناز و عشوه ای بهم میگه :"خدا به همراهت" هروقت به ثنا میخایم دیکته بگیم ،ثمین هم فورا دفتر و قلم میاره و میگه:"آجی ثنا بنویس بابا آب داد" عصر از خواب بیدار شده ،براش شیر و بیسکوئیت اوردم.میخوره و هی میگه:"هوووووم به به چقدر خوشمزه ست" از روضه برگشتیم.اومده تو اتاق دنبالم و میپرسه:"مامان فردا هم میریم روضه؟!" هر چی بهش میدم بخوره ،فورا دستش رو درازمیکنه و میگه :"برا آجی ثنا هم بده"بعد هم اول میره به آجی میده و بعد خودش میخوره. هر تاکسی که میبینه میگه:"...
22 آذر 1391

این چیه؟!!!!

تاریخ 17 آذر 91...چند روزه که ثمین گلی شروع کرده به پرسیدن.با یه ناز و عشوه ای هم میپرسه که دلمون میخاد درسته قورتش بدیم.کتاب رو باز میکنه و یکی یکی عکسهاشو اشاره میکنه و میپرسه:"این چیهههههه؟" دختر بلا حالا دیگه متوجه شده که ما چقدر خوشمون اومده،به چیزهائی هم که بلده اشاره میکنه و میپرسه.دو روز پیش از خواب عصر بیدار شد و اومد تو اتاق و یه نگاهی بهم انداخت و به ساعت اشاره کرد و گفت :اون چیههه؟"گفتم ساعته.بعد به قاب عکس عروسیمون اشاره میکنه و میگه:این چیه؟"گفتم عکس من و بابا.بعد خندید و گفت:"مامان دوبی یا (پفیلا) تو دستشه " دیدم منظورش دسته گله.چون گلهاش ریزه و سفید و زرده از دور شکل پفیلاست.خب بچه حق داره!بعد بغلش کردم و از نزدیک نشونش داد...
22 آذر 1391

سفرنامه ی آذرماه 91

سلام به گل دخترای قشنگم و همه ی دوست جونیهامون که تو این مدت بهمون سر زدن. روزجمعه صبح(3 آذر ماه)به سمت ولایت حرکت کردیم.همه مون ذوق و شوق داشتیم.ثمین که توی راه هی میخوند:"دالیم میلیم مُدابلت"(داریم میریم مسافرت)برای ثنا هم که با یه زحمتی از خانومشون اجازه گرفتم و قول دادم که توی سه روز هفته ی اینده باهاش کار کنم که عقب نمونه.و خوشبختانه کلی هم جلو جلو نوشته بود و خانومشون کلی راضی بود.بعد از مدتها از طرف اصفهان رفتیم ولایت.جاده ی این طرفرو خیلی دوست دارم چون طبیعت واقعا زیبائی داره.بعد از تیران بارون شروع شد و تا خرم اباد همینجور میبارید و اصلا نتونستیم پیاده بشیم.ولی خیلی خوش گذشت.مخصوصا جائی که برای ناهار ایستادیم و اون تلاشی که بابارض...
14 آذر 1391

شیرین زبونی های وروجک خونه ی ما(30 آبان 91)

سلام گلهای زیبای زندگی مامان و بابا  ثمین خانوم،اینروزا با جمله های قشنگ و شیرینت حسابی برامون دلبری میکنی.خیلی وقته که به جمله هات کلمه های زیادی اضافه میکنی.شاید با اون صدای ظریف و نازکت،خیلی از اطرافیان زیاد متوجه نشن اما من و بابا و حتی آجی ثنا و مامان جونها و باباجونها  و خاله هات که زیاد باهات حرف میزنن و صدات رو میشنون کامل متوجه میشن و برام قابل درک نیست ، دیگرانی که نسبت نزدیکتری باهات دارن،به جای اینکه ذوق کنن که یه بچه ی اینقدی  زود به حرف اومده و قاعدتا نمیتونه مثل یه بچه ی 3 یا 4 ساله به وضوح حرف بزنه،بعد از هر جمله ی شیرینی که میگی،ادا درمیارن و مسخره میکنن ! برای من و بابا و آجی هر حرفی که از لبهای...
30 آبان 1391

یک بعد از ظهر خوب ازجنس پائیز

سلامی به گرمی رنگهای گرم فصل پائیز. امروز٢٦ ابان 91 بعد از مدتها ،زدیم به دامان طبیعت که البته نصف بیشتر این قضیه رو مدیون استارت فهیمه جون دوست عزیزم هستم.ناهار خوردیم و رفتیم.هوا عالی بود.بچه ها کلی با تابی که بابارضا درست کرد،بازی کردن.ثمین هم کلی کیف میکرد و با توپش اون اطراف میچرخید.آفتاب که رفت پشت کوه ،یکباره هوا سرد شد و مجبور شدم لباسهای بچه ها رو عوض کنم و لباس گرم تنشون کنم.بعدش هم یه چرخی تو باغهای بادام زدیم و چون برداشتشون تموم شده بود چند تا دونه پیدا کردیم و همونجا خوردیم.برگشتنی هم رفتیم...بعدا میگم .تا آخر عکسها رو ببینین بعد رفتیم یه جائی که همه ش برف بود.واااااااای چقدر برف!!!!!...
26 آبان 1391